به نام خدا
حقیر مسئول فرهنگی پایگاه بسیج امام خمینی هستم. مسئولی که از این مسئولیت فقط پاسخگویی نصیب اوست. بنده در یکی از سخت ترین شرایط این مسئولیت را پذیرفتم. شرایط سختی که از همه جهات بر من هجوم آورده بود. تقریبا می توانم بگویم یک ویرانه فرهنگی را تحویل گرفته ام. فضای مسجد امام خمینی (ره) و یا شاید بتوانم بگویم اکثر مساجدی که دیده ام، فضایی سرد و بی روح شده، حضور جوانان کمرنگ است، کودکان را کمتر در مسجد می بینیم. شاید یکی از علل این مسئله این باشد که اکنون در زمستانیم. زمستانی سرد. اما شاید بهار هم همینگونه باشد، کسی چه می داند؟ شاید! این روز ها من با چند مشکل روبرو هستم. کمبود نیرو، کمبود ایده، کمبود بودجه. در مورد کمبود نیرو من یکی از تقصیر های اصلی را روحانی مسجد می دانم. روحانی مسجد از نظر جذب نوجوانان و جوانان بسیار ضعیف است. رابطه او با نمازگزاران محدود و فقط به اندازه حلقه کوچکی است که از او انتظار خارق العاده ای نداشته باشند. سخنرانی ها و گفتارهایش به مسائل تکراری و مد روزی محدود می شود که هر کسی می تواند آنها را بلد باشد، نداشتن فن بیان از دیگر ضعف های اوست. عده ای هم که به پای سخنرانی می نشینند، تنها و تنها، می توانم بگویم در رودر بایستی هستند و شاید کمی بتوان گفت بیکارند. و البته نباید فراموش کرد که اینها همه تنها نظرات من است. خودم شبی از شخصی شنیدم که از سخنرانی حاج آقا تعریف می کرد.
گاهی مثل همین امشب خدای بزرگ یک نیرو می فرستد، طرف می گوید من آماده کار فرهنگی ام، اما ریز که می شوی می بینی او در زمینه ایده فعال نیست، و آماده کار های اجرایی است. البته این یک نعمت بزرگ است، چون درین زمانه همه اهل ایده اند و کمتر کسی آنقدر خاکی می شود که بگوید من کارهای اجرائی را می پذیرم. و اما از طرفی دیگر، در زمینه فرهنگی، کسی که بخواهد کارهای فرهنگی را اجرا کند، باید فراتر از یک نیروی اجرائی صرف باشد. مثلا اگر کسی بخواهد در نمایشگاه کتاب کوچکی که در مسجد برپا می شود مسئول فروش باشد، قطعا باید با کتاب ها آشنایی داشته باشد. کسی که بخواهد در زمینه نشریه فعالیت کند، قطعا باید یک ایده پرداز خوب و دارای فکر و حس زیبایی شناختی باشد. و همچنین از سرچشمه ولایی، تفکری سیراب داشته باشد. و چنین نیرویی قحط است.
مسئله دیگری که پیش روی من است، کمبود ایده است، گاهی با خودم می گویم کاش تا مدتی فردی اعلام آمادگی نکند. اگر افراد بیایند و ببینند ایده ای نیست، می روند دیگر نمی آیند، پس مسئله دیگر این است که باید کار های تعریف شده ای داشته باشیم تا هر کس که آمد دست خالی برنگردد.
دوستی دارم که به شدت بلند مدت فکر می کند، او یکی از سرمایه های من است. من از طرفی باید بر سر طرح های بلند مدت فکر و هزینه بگذارم، و از طرفی هر شب پاسخگوی این و آن باشم که چرا یک کاری چیزی از خودم در نمی آورم و اجرا نمی کنم. چیزی که این مدت آن را فهمیده ام این است که مسئول فرهنگی مظلوم ترین مسئول است. او سرداریست که همیشه باید تنها و کربلایی کار کند و در آن واحد جوابگوی عده زیادی باشد. از وجدان گرفته تا هر کس دیگری. به محض کوچکترین خرجی از خودش می پرسد آیا این هزینه به جا بود؟ آیا این طرح لازم بود؟ آیا جوابی دارم برای گذشتگان که بی امکانات کارهای ماندگاری می کردند؟ و این سوالات مانند مته ای همیشه در ذهن یک مسئول فرهنگی می ماند.
امروز با پدیده ای مواجهم که بسیار برایم مبهم است. نام این پدیده طرح صالحین است. طرح صالحین عبارت است از این که بر روی تعدادی کودک آموزش های قرآنی را شروع کنیم. من با اصل این طرح کاملا موافقم، اما وقتی به نحوه اجرایی شدن طرح صالحین نگاه می کنم می بینم جای سوالاتی در ذهنم همیشه باقی است. طرح صالحین طرحی است که اکنون حداکثر قوای پایگاه را گرفته، این البته یک افتخار است که فعالیت اصلی پایگاه، صرف مسئله ای آموزشی می شود، اما دستان مرا به عنوان مسئول فرهنگی به شدت بسته است. شاید اگر طرح صالحین این همه وقت گیر نبود ما و دوستان بهتر می توانستیم کارهای فرهنگی را سامان دهیم. بگذرم از اینکه گاهی در طرح صالحین می بینم مسائلی به کودکان آموخته می شود که به نظر این بنده عاصی شاید لازم نباشد. از دید من لزومی ندارد ما حدیث های دشوار و کتاب هایی امثال اصول کافی را با کودکان کار کنیم. البته من هنوز اشراف کاملی بر دوره های طرح صالحین پیدا نکرده ام، یکی به خاطر وقت اندکم، و دیگری به خاطر اینکه خود برگزار کنندگان دنبال من نیستند که بروم و اطلاعی نمی دهند که در جلسات شرکت کنم. البته به آنها سپردم از این به بعد خبرم کنند تا در جریان امورشان قرار گیرم. طرح صالحین خوب است و خیلی خوب، اگر پای بچه ها را به مسجد باز کند. که متاسفانه دیده ام بعضا در مسجد بر سر این بچه های پاک داد می زنند که ساکت، و این یکی از رنج های من است و یکی از دلایل دوری بچه ها از مسجد. پای بچه ای را اگر از مسجد بریدی، دیگر نمی آید، این را با چه زبانی باید گفت؟ نمی دانم!
مشکلی دیگر هم دارم، من هر ایده ای که مطرح می کنم، با اعتراض مواجه می شود. یکبار می خواستم مستندی پخش کنم، که همه با دید سلبی به آن نگاه کردند و همانها باعث شد که مسئله را پس از پیگیری ها، متوقف کنم، در حالیکه در سالیان دور ما در زمینه پخش فیلم تجربه های موفقی داشته ایم. برای دوره های مطالعاتی کسی در دسترس نیست. عده کمی از بچه ها هم که دوره های مطالعاتی دو نفره یا سه نفره دارند، به طور شخصی و در خارج از فضای مسجد این کار را می کنند. اگر بخواهم در یک کلام شرایط این روزهایم را در نسبت به کمک جویی از دیگران بیان کنم، چنین می شود که دست در دامن هر کسی می زنیم، یا مشغول درس است، یا مشغول کار است، یا حال مسجد آمدن را ندارد، مسئول فرهنگی سرداری است که سنگرش را خالی کرده اند.
و در پایان این اولین گزارشم باید بگویم، مسائل فرهنگی نباید آنگونه باشد که در سطح یک پایگاه بسیج عمل شود، در این صورت هر کس برای خودش سازی می زند و لشگر فرهنگی مملکت می شود یک سپاه زخمی و متشتت و به هم ریخته، بلکه اگر نظر من را جویا باشید باید از سطوح بالا تر تصمیم گیری های بلند مدت گرفته شود و کارهای اجرایی به سطوح پایین تر سپرده شود، مثلا آنگونه نباشد که من و دوستم مدت ها بیندیشیم که برای یک ملت سه ویژگی باید وجود داشته باشد، رحم، ایثار، و شجاعت، و بعد بنشینیم فکر کنیم که با چه وسایلی این ها را عملی کنیم. ما اگر بخواهیم از این فکر ها کنیم باید بالاتر بنشینیم، اینجا از ما نمود می خواهند نه فکر ها را.
خدایا، این گزارش را به محضر تو تقدیم می کنم، امروز سپاه پرپری دارم، که قوتی در همرزمانم نیست، سپاه فرهنگی خسته است، خسته از ناملایمات روزگار، خسته از بی عنایتی ها، خسته از قلوب دورادور مردم. خسته از بی اهمیتی مسجد در نظر مردم، که علتش را گفتم. خدایا، سپاهیانم زخمی اند، سپاهیان اندکم. تو خود به ما نیرو بده. ما با تو عهد کرده ایم که تا پای جان بایستیم. تا روزی که تو را ملاقات کنیم و خونین باشیم. سید علی پریشب درس مهمی به من داد، وقتی در مورد نمایشگاه کتاب با او صحبت کردم، گفت: اقا مهدی، باید اخلاص داشته باشیم. اخلاص مهمه. و چقدر این حرف او در دل من نشست. خدایا در این برهوت ناتوانی، جز تو یاوری ندارم. تو نیرویم بده، و اخلاص را زینت کارهایم کن. موانع را از سر راهمان بردار تا بتوانیم تو را زیاد یاد کنیم و زیاد تسبیح تو گوییم. خدایا، راستی که من گمراهم، هدایتم کن. خدایا، احساس می کنم بعضی ها دلشان از دست من گرفته، و بعضی دیگر فکر می کنند دل من از دست آنها گرفته، اما خدا نه چنین است. تو آنچنان قلب رئوفی به من داده ای هیج غبار ملالت و دوست ناداشتنی بر آن نمی نشیند. من به پای قضا و قدر تو نشسته ام. و امید به رضایت تو دارم. خدایا، اینجا تنها ملجا و پناهم تویی. قلوب ما مسلمین را به هم نزدیک کن. به همه انسان ها بگو چقدر همه شان برایم مهم اند. من پیغمبر نیستم، اما انسانها را دوست دارم. همه را، مگر دشمنانت. خدایا میان ما، همه ما، همه ما، همه ما، مودت و احترام و اعتماد برقرار کن. و هر کس از من دلگیر است را شاد کن.
آمین یا رب العالمین.
